از عشق سخن گفتن و از عشق شنیدن

چند وقتیه که اینجا می‌نویسم:hoseinsaadi.bl.og.ir

 

نوشته شده توسط . در ساعت 2:8 | لینک  | 

برای نشستن

کورترین نقطه کلاس را انتخاب کن

می‌ترسم

سیاهی چشمانت

این استاد سالخورده‌ فکستنی را هم

"سیه روز" کند..

حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 22:27 | لینک  | 

از تو سکوت مانده و از من،صدای تو
چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی ام کند از سال ها سکوت
حسّی که باز پُر کنَدَم از هوای تو

این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه می روم و پا به پای تو...

در خواب...حرف می زنم و گریه می کنم
بیدار می کنند مرا دستهای تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم
حس می کنم و کنارَمی و آه...جای تو....

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر

بگذار در سکوت بمیرم برای تو...!

                      اصغر معاذی

نوشته شده توسط . در ساعت 17:28 | لینک  | 

 مورچه‌ها طعم مرا دوست دارند
دیروز دهانم را خوردند
آن را دور انداخته بودم!

طعم لب‌های تورا می‌داد..

حامد ابراهیم پور

نوشته شده توسط . در ساعت 0:56 | لینک  | 

تو
رنگ می‌دهی
به لباسی که می‌پوشی
بو می‌دهی
به عطری که می‌زنی
معنا می‌دهی
به کلمه‌های بی‌ربطی
که شعرهای من می‌شوند!

مهناز محمودیان

نوشته شده توسط . در ساعت 22:18 | لینک  | 

با تمام زنان می‌خوابی
اما فقط یک زن،
خواب را از چشمانت می‌گیرد...

به تمام زنان زنگ می‌زنی
اما فقط صدای یک زن
در گوش‌ات زنگ می‌خورد

به تمام زنان دوستت دارم می‌گویی
اما فقط برای یک زن
لب‌هایت می‌لَرزد

با تمام زنان سیگار می‌کشی
اما فقط یک زن
در جعبه‌ی سیگارت صدایت می‌کند

برای تمام زنان شعر می‌گویی
اما فقط یک زن
در شعرهایت راه می‌رَود

فقط یک زن
زنی که تو را هرگز نمی‌شناسد...!

صدف درخشان

نوشته شده توسط . در ساعت 23:22 | لینک  | 

تو رفته ای
و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه,
مهمترین بحران خاورمیانه ست
و این احمقها هنوز سر نفت میجنگند ...

پوریا عالمی

نوشته شده توسط . در ساعت 3:44 | لینک  | 

اگر تو بخواهی

مورچه ای را از خانه اش دور میکنم

وگرسنگی را به دنیا بر میگردانم

دستم را تا آرنج در دهانم فرو میبرم

و خودم را

چون پیراهنی پشت رو میکنم.

اگر تو بخواهی

نامت را بید میگذارم

و در سایه ات

روشن و خاموش میشوم..

|غلامرضا بروسان|

نوشته شده توسط . در ساعت 11:27 | لینک  | 

اگر موهایت نبود،
باد را
چگونه نقاشی می‌کردم؟!

احسان پرسا

نوشته شده توسط . در ساعت 3:41 | لینک  | 

در من نویدِ جنگِ غم انگیزِ دیگریست
در چشم هام جراتِ چنگیز دیگریست

جنگِ میان ما دو نفر کشته می دهد
وقتی که دستهات گلاویز دیگریست

فهمیده ام که داغِ جنوب از وجود توست
اهواز بی حضورِ تو، تبریزِ دیگریست

با نخل¬های شهر شما شرط بسته ام
پشت خزان طی شده پاییز دیگریست

در دادگاه...کافه...تفاوت نمی کند
وقتی خدای قصّه سرِ میزِ دیگریست



دارم به جنگِ یک نفره فکر می کنم ...
                            امید صباغ نو

نوشته شده توسط . در ساعت 6:8 | لینک  | 

هر لحظه پا به پای خودت گریه میکنی
با بغض بی‌صدای خودت گریه میکنی

دائم شبیه شمع فقط آب میشوی..
در سوگ ِ ماجرای خودت گریه میکنی

در سیل اشک‌های غم‌ات غرق میشوی
تا مرز ناکجای خودت گریه میکنی

گاهی به داستان غم‌انگیز عشق‌تان
گاهی فقط برای خودت گریه میکنی

در اوج دلشکستگی ات آه میکشی
از لحن "ربنای" خودت گریه میکنی

"تنها" میان هجمه ی غم‌های هرشب‌ات
با درد بی دوای خودت گریه میکنی

هرشب در انزوای خودت ناله میزنی
هرشب در انزوای خودت گریه میکنی...
                           حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 18:47 | لینک  | 

ته چاه زندگی می‌کنم
یک چاه خشک
آن بالایی‌ها
یا خبر ندارند یا خودشان را می‌زنند به آن راه
سطل را
دست و دلبازانه پرت می‌کنند پایین
دنگ میخورد به طاق سر من
شاید هم انتظار دارند
در این تاریکی
بیشتر فرو بروم
تا به آب برسند..

سارا محمدی اردهالی
نوشته شده توسط . در ساعت 17:47 | لینک  | 


انکحتُ… عشق را و تمام بهار را
زوّجتُ… سیب را و درخت انار را
متّعتُ… خوشه‌ خوشه رطب‌های تازه را
گیلاس‌های آتشی آب‌دار را

هذا موکّلی غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را
یک جلد آیه ‌آیه ­ی قرآن! تو سوره‌ای
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را

یک آئینه. به گردن من هست دست توست،
دستی که پاک می‌کند از آن غبار را
یک جفت شمعدان؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده شب‌های تار را

مهریّه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را
ده شرطِ ضمنِ… ده؟! نه! بگویید صد! هزار!
با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را

سیامک بهرام پور

نوشته شده توسط . در ساعت 16:28 | لینک  | 


فردا
راننده اگر
محو زیبایی زنی شود
              کنار خیابان

و ماشین
محو کشتن مردی کم حوصله
راننده قاتل است یا زن زیبا؟

آی انسان‌های آی مثبت
همه چیزم را بین خودتان تقسیم کنید
حتی حوصله ناقصم را
حتی ناسزاهای آهسته‌ام را..
                مجید سعدآبادی

نوشته شده توسط . در ساعت 15:38 | لینک  | 

از شادی و غمی است که در هم گذاشته
نام تو را اگر گل مریم گذاشته

«سنگ تمام» هستی و در آفریدنت
تنها خدا برای دلت «کم گذاشته»

زخمی بزن عمیق و ببین کینه ی مرا
با او که روی لطف تو مرهم گذاشته

با آن نگاه گرم نگاهم که می کنی
انگار چای تازه کسی دم گذاشته

چشمان تو به سبزی چشمم دویده و
پایان قصه را خوش و خرم گذاشته

 محمد رفیعی

نوشته شده توسط . در ساعت 18:33 | لینک  | 


دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!
بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را

داری کنار شوهرت از بغض می میری
شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

هر بوسه ات یک قسمت از کابوس هایم شد
از ابتدا معلوم بودم انتهایم را

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!
شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را

هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو
مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم
حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها
«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم
«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را
می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی
«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی

«بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود
خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام
از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام
خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار
سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم
با دست لرزانت برایش شام می پختم

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی
خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور
هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ
از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

بالا بیاور آسمان را از خدا، از من
مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

دست مرا از دورهای دووور می گیری
داری تلو... داری تلو... از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار
با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری
داری تنت را داخل حمّام می شوری!

با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت
کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد
بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد

جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی
از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات
جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی
و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

حس کن مرا که دست برده داخل گیست
حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت
حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»
                             مهدی موسوی
نوشته شده توسط . در ساعت 16:29 | لینک  | 


آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد
با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد

با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت
قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

افسانه ی خوشبختی ات گمنام خواهد ماند
گمنامیِ بدبختی ام افسانه خواهد شد

پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری_
کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد

هرشب که می پیچد به اندام تو همخوابت
از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد

                            مهدی فرجی

نوشته شده توسط . در ساعت 15:49 | لینک  | 

هر صبح پنجره
هر صبح آفتاب
عطر تو باز در کلماتم چه می‌کند؟
.
حرف‌هایت
اهتزاز نسیم است
در شب شرجی من.
.
در نفس‌هایم
بی‌قراری می‌کند پروانه و باران
من هنوز از طعم لب‌های تو مبهوتم.
.
و علی‌رغم این جلوه‌های مکرر
عشق ای عشق!
در رگم مثل باران
تازگی کن.
سید علی میرافضلی

نوشته شده توسط . در ساعت 16:29 | لینک  | 


باد
تنهاست
و هر چه را بيشتر مي خواهد
بيشتر
از خود دور مي كند..
مهدی اشرفی

نوشته شده توسط . در ساعت 16:35 | لینک  | 


غم مخور معشوق اگر امروزوفردا می کند
شیر دوراندیش با آهو مدارا می کند

زهردوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می کند
 
جزنوازش شیوه ای دیگر نمی‌داند نسیم
دکمه ی پیراهنش را غنچه خود وا می کند

روی زرد و لرزشت را از که پنهان می کنی
نقطه ضعف برگها را باد پیدا می کند

دلبرت هرقدر زیباتر،غمت هم بیشتر
پشت عاشق را همین آزارها تا می‌کند

از دل همچون زغالم سرمه می سازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما می کند

نه تبسم،نه اشاره ،نه سوالی،هیچ چیز
عاشقی چون من فقط اورا تماشا می کند
                              کاظم بهمنی

نوشته شده توسط . در ساعت 17:22 | لینک  | 


بی روسری بیا که دقیقا ببینمت
اما به گونه ای که فقط من ببینمت

با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت
حتی اگر که در صف دشمن ببینمت

نزدیک تر شدی به من ازمن به من که من
حس کردنی تر از رگ گردن ببینمت

مثل لزوم نور برای درخت ها
هر صبح لازم است که حتما ببینمت

حس می کنم دو دل شده ای لحظه ای مباد
درشک بین ماندن و رفتن ببینمت

                    مسلم محبی

نوشته شده توسط . در ساعت 18:34 | لینک  | 


بی آن‌که بوی تو مستم کند

 تا ده می‌شمارم

 انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می‌خورند

و ترانه‌ای متولد می‌شود

 که زاده‌ی دست‌های توست-

 شاعرم!

 به از تو سرودن معتادم...
              شمس لنگرودی

نوشته شده توسط . در ساعت 19:38 | لینک  | 


تیزی گوشه‌های ابرویت
پیچ و تاب قشنگ گیسویت
آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت
                             آخرش کار می‌دهد دستم

ناز لبخندهای شیرینت
طرح آن دامن پر از چینت
«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت
                              آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست
صبح در روشنای غبغب توست
ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست
                             آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو
تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو
                             آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری
اخم و لبخند درهمی داری
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری
                             آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون
به زمین و زمان شدم مدیون
کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!... نگفتمت خاتون!
                             آخرش کار می‌دهی دستم

قاسم صرافان

نوشته شده توسط . در ساعت 17:38 | لینک  | 

درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن
سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن
 
اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،
تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...
اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

علیرضا بدیع

نوشته شده توسط . در ساعت 13:10 | لینک  | 

زمستان زور آخرش را زد
دست‌های من و تو از هم جدا شد؛
دنیا یخ بست..

حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 16:46 | لینک  | 

فقط تاریکی میداند
ماه چقدر روشن است

فقط خاک میداند
دست‌های آب چقدر مهربان است

معنی دقیق نان را
فقط آدم گرسنه میداند

فقط من میدانم
تو چقدر زیبایی...
رسول یونان

نوشته شده توسط . در ساعت 17:44 | لینک  | 

اندیشه ام این بود زرنگم انگار
با قستم این بار بجنگم انگار
در قلب تو سرمایه گذاری کردم
من صاحب یک معدن سنگم انگار..!
عباس صادقی

نوشته شده توسط . در ساعت 20:57 | لینک  | 

یاد گرفته‌ام تنهایی‌ام را
ماهرانه 
پشت روزنامه‌ای پنهان کنم
اما 
از مهتاب که بوی شانه‌های تو را می‌دهد
چیزی را نمی‌توان پنهان کرد..
عباس صفاری

نوشته شده توسط . در ساعت 11:45 | لینک  | 

در شهر پر شده است که احوال من سگی است
آری سگی است, حالِ من و قال من سگی است 

دندان جمله های خودم را کشیده ام...
نام و نهاد و فاعل و افعال من سگی است! 

هر شب مرا به ساعتِ سگ کوک می کنند,
هر صبحدم ستاره ی اقبال من سگی است! 

تقویمِ روزگار ورق می خورد...ولی،
مال شما کبوتری و ... مال من سگی است 

سم و سکوت و سُرب و سِل و سنگ و سنگ و سنگ...
هر هفت سینِ سفره ی هر سالِ من سگی است! 

پنجه به سمت مخمل مهتاب می کِشم...
خوی پلنگ دارم و چنگالِ من سگی است 

من پاسبانِ گله ی شهرم, شبان من!
بیم از گزند گرگ نکن حال من سگی است! 

دارند مرد و زن به سرم سنگ می زنندب
رخورد شهر با من و امثال من سگی است...!

سیدمحمدعلی رضازاده

نوشته شده توسط . در ساعت 21:8 | لینک  | 

آمده ایم زیر قول و قرارهایمان بزنیم
و برویم
و برسیم
به همه جاهایی که با هم نرسیدیم
و بنویسیم 
از قشنگ ترین اشتباهی که می‌شد مرتکب شویم
و نشدیم
"مهدیه لطیفی"

نوشته شده توسط . در ساعت 21:17 | لینک  |