از عشق سخن گفتن و از عشق شنیدن

خانه جدید:

www.hoseinsaadi.blo.g.ir

از اونجایی که بلاگفا اجازه نمیده از بلاگ لینک بدم مجبور شدم یه نقطه بین o و g بذارم. خوشحال میشم اونجا در ارتباط باشیم. :)

نوشته شده توسط . در ساعت 16:38 | لینک  | 

 

بلاگفا.. این لاشی تمام عیار!

نوشته شده توسط . در ساعت 19:26 | لینک  | 

 

جان را چه کنم، فدای حیدر نکنم؟!
می مـیـرم اگـر هـوای حیـدر نکنـم
یک لحظه نشد که خم شوم پیش کسی
تعظیـم مگـر بـرای حیـدر نکنـم..

حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 1:27 | لینک  | 

 

بعد از این روزگار دربه‌دری
باید از غم به تو پناه آورد
چه بسا اتفاق آمدنت
به شب تیره نور ماه آورد

هرچه من مبتلای پاییزم
رنگ و بوی بهار داری تو
من اگر غمگسار و تنهایم
عاشق بیشمار داری تو

رو به رویت چه بی دفاعم من
بسکه زیبایی ات دل انگیز است
دل من سرزمین بی‌لشگر
مژه هایت سپاه چنگیز است

با تو بودن اگرچه لذت بخش
بی‌تو اما حیات تکراری است
بی‌تو حتی نفس کشیدن هم
از سر اضطرار و ناچاری است

به سفیدی صورت تو قسم
به سیاهی گیسویت سوگند
رنگ لبهات شد دلم اما
به تو من میرسم به هر ترفند!

حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 0:34 | لینک  | 

 

من را نوشته اند از اول خمار تو
هرلحظه بی‌قرار تو.. چشم‌ انتظار تو

آشفته مثل موی تو در دست‌های باد
مبهوت حُسن خلقت پروردگار تو

اصلا قرار بوده که زندانی ات شوم
من را نوشته اند همیشه دچار تو

تنها تویی که حال مرا خوب می‌کنی
بهتر نمی‌شوم مگر اینکه کنار تو ↓

بنشینم و جدا ز همه "های و هوی" شهر
از تو بنوشم و دو لب آبدار تو

آهوی تیزپا ! تو کجایی که دشت را
گشته پلنگ پیر برای شکار تو ؟!
□ □
هستی من، بدون تو ننگ است زندگی
تو کشور منی و منم پاسدار تو..

حسین سعدی
14 فروردین 94

نوشته شده توسط . در ساعت 20:18 | لینک  | 

 

سالیان سال بعد
خاطرات رفته را
با خودش مرور می‌کند کسی
هرچه فکر می‌کند، باورش نمی‌شود
که چه خودسرانه رفت
که چه کودکانه رفت
آن رفیق نیمه راه.

سالیان سال.. آه!

 

حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 17:41 | لینک  | 

 

یک لحظه مرا به حال خود وا نگذار
بـر لــوح دلــم داغ تـمنـا نـگذار
من بی‌تو به مرگ خویش راضی هستم
بر برگه ی حکم مرگم امضا نگذار!


حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 20:13 | لینک  | 

 

تلخ بودم عسل شدم با تو
واژه بودم غزل شدم با تو
به! چه ضرب المثل شدم با تو
آن سوالم که حل شدم با تو

من نمی‌بازم امتحان تو را

 

با بهار آمدی، زمستان رفت
عشق تابید و غم چه آسان رفت
با تو مردی که زیر باران رفت
عقل و دل از نهاد ایشان رفت

باده مینوشد استکان تو را

 

با تو هر دوزخی بهشت من است
عشق تو طینت و سرشت من است
سرنوشت تو سرنوشت من است
نام تو حک به خشت خشت من است

نقش کردم به دل نشان تو را

 

منم و خانقاه ابرویت
شب تار و نماز گیسویت
تا سحر محو دیدن رویت
می‌خورم من قسم به "هوهو"یت

بنده ام بنده آستان تو را

....

اخم هایت نهایتی دارد
تو سکوتت حکایتی دارد
در دل خود شکایتی دارد
به من اما عنایتی دارد

که ببوسم به این بهانه تو را..

حسین سعدی/ 27 اسفند 93

 

نوشته شده توسط . در ساعت 0:30 | لینک  | 


چادر به سر کردی مرا از غصه دق دادی

موهای تو هرچه رهاتر حال من بهتر..

نوشته شده توسط . در ساعت 17:38 | لینک  | 

 

به مناسبت میلاد موفور السرور حضرت زینب (س)

زینب شکوفه زد همه عالم بهار شد
صبـح سپـیـد خاتمه‌ی شام تار شد

بر لب سرود ایزد منان : « تبارکَ..»
بانو نگین خلقت پروردگار شد

بر روی عرش پرچم سرخی وزید و بعد
دنیا به عشق حضرت مولا دچار شد

دنیا لباس خستگی‌ از تن کنار زد
آلاله جان گرفت و زمین لاله زار شد

دلمردگی بساط خودش را به عشق داد
شادی همیشگی شد و غم رهسپار شد

خورشید پا گرفت و زمستان کنار رفت
زینب شکوفه زد همه عالم بهار شد..

حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 19:52 | لینک  | 

 

از این همه حیله و کلک میمیرم
بر زخم دلم نزن نمک، میمیرم
من آدم روزهای سختم، اما
با رفتن تو بدون شک می‌میرم..

حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 9:52 | لینک  | 

 

به خلق عظیم حضرت محمد (س):

ما مسلمان خُلق و خوی توایم
مست و مدهوش عطر و بوی توایم

ما گرفتار جزر و مد شده‌ایم
بی قرارانِ ماه روی توایم

از ازل تا ابد غزلخوانیم
در نمازی که رو به روی توایم

با چه حالی به کعبه روی کنیم؟
ما که مشغول گفت‌وگوی توایم

تو بلندای کوه قافی که؛
تا همیشه در آرزوی توایم..


حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 9:5 | لینک  | 

با خنده کاشتی به دل خلق٬ "کاش ها"
با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها 

هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش
آن بخش شهر پر شده از اغتشاشها 

گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!
معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها 

ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟
دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟! 

از بس به ماه چشم تو پر میکشم٬ شبی
آخر پلنگ می شوم از این تلاشها!

حسین زحمتکش

نوشته شده توسط . در ساعت 5:32 | لینک  | 

نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم

سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم

بین جان من و پیراهن من فرقی نیست

هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم

بـرق چـشمـان تــو از دور مـرا می گـیـرد

مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم

بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا

مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم

روح ِ برخاسته از من ...! ته ِ این کوچه بایست

بیش از ایـــن دور شوی از بـدنـــم می میرم...

کاظم بهمنی
نوشته شده توسط . در ساعت 22:4 | لینک  | 

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر

بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

 

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد

که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

 

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق

که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

 

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن

به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

 

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر

 

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر

 

همان سری که "یحب الجمال" محوش بود

جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

 

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک، همه بودن سروران را سر

 

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان

حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

 

سپس به معرکه عابس، " أجنّنی"گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

 

بنازم " أم وهب" را، به پاره تن گفت

برو به معرکه با سر ولی میا با سر

 

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

 

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید

به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

 

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر

 

همان که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود، پا تا سر

 

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

 

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد

میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

 

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ي اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

 

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

 

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

 

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

 

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

 

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟

به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر


 دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر

سید حمید رضا برقعی

نوشته شده توسط . در ساعت 11:53 | لینک  | 

بدون ماه قدم می زنم سحر ها را

گرفته اند از این آسمان قمرها را

چقدر خاک سرش ریخته است معلوم است

رسانده است به خانم کسی خبرها را

نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده

گرفته اند از این پیر زن پسر ها را

چه مشکل است که از چهار تا پسرهایش

بیاورند برایش فقط سپرها را

نشسته است سر راه، روضه می خواند

که در بیاورد ناله های رهگذرها را

ندیده است اگر چه، ولی خبر دارد

سر عمود عوض کرده شکل سرها را

کنار آب دو تا دست بر روی یک دست

رسانده است به ما خانم این خبرها را

نوشته شده توسط . در ساعت 18:17 | لینک  | 

به شیوه ی غزل اما سپید می آید
صدای جوشش شعری جدید می آید

چه آتشی غم عشق تو زیرسر دارد
که باغ شعرٍ تر از آن پدید می آید

دوباره سبز شده خاک سرزمین دلم
مگر زخطّه ی چشمت شهید می آید؟

نفس نفس به امید تو عمر می گذرد
امید می رود آری ، امید می آید

برای درددل تو مفید نیست کسی
وگرنه نامه برای مفید می آید

مردّدم که تو با عید می رسی از راه
و یا به یُمن قدوم تو عید می آید

کلیدداری کعبه نشانه ی حق نیست
کسی است حق که در آن بی کلید می آید

و حاجیان همه یک روز صبح می گویند:

چقدر بر تن کعبه سفید می آید.....

حسن بیاتانی

نوشته شده توسط . در ساعت 18:38 | لینک  | 

بیت بیت غزلم شوق پریدن دارد..........................وه که دیدار غزل درد کشیدن دارد

چشم نرگس شده ات باده پرستم کرده................سعی بین حرم و میکده دیدن دارد

توبه کردم که قلم دست نگیرم اما.......................هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد

وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر................شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد

صحبت از قیمت این قمزه و آن ناز مکن...............ناز عاشق کشت ای دوست خریدن دارد

عجب این نیست که آهوی دلم صید تو شد.........طعم شهد لب صیاد چشیدن دارد

آن زمانی که آب و گلت را بسرشت ...............زیر لب گفت که این روح دمیدن دارد

قصه ی دست و ترنج است تماشاگه عشق.......شکر وصل رخ تو **** دریدن دارد

دیدن روی تو راه دگری می خواهد..................شرح دیدار تو از شعر بریدن دارد

تنها

نوشته شده توسط . در ساعت 18:36 | لینک  | 

سلام به همه ی دوستان

از اونجایی که دوست خوبمون آقای سعدی کمتر وقت میکنه مطالب  وبلاگ رو به روز کنه من با اجازه ی ایشون افتخار به روز کردن مطالب رو به طور موقت برعهده دارم.فقط از دوستان خواهش میکنم شعرهای جدیدشون برام بفرستند تا بعد از یه نگاه کوتاه شعرهای دوستان رو داخل وبلاگ بذارم....

تنها

نوشته شده توسط . در ساعت 18:22 | لینک  | 

برای نشستن

کورترین نقطه کلاس را انتخاب کن

می‌ترسم

سیاهی چشمانت

این استاد سالخورده‌ فکستنی را هم

"سیه روز" کند..

حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 22:27 | لینک  | 

از تو سکوت مانده و از من،صدای تو
چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی ام کند از سال ها سکوت
حسّی که باز پُر کنَدَم از هوای تو

این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه می روم و پا به پای تو...

در خواب...حرف می زنم و گریه می کنم
بیدار می کنند مرا دستهای تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم
حس می کنم و کنارَمی و آه...جای تو....

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر

بگذار در سکوت بمیرم برای تو...!

                      اصغر معاذی

نوشته شده توسط . در ساعت 17:28 | لینک  | 

 مورچه‌ها طعم مرا دوست دارند
دیروز دهانم را خوردند
آن را دور انداخته بودم!

طعم لب‌های تورا می‌داد..

حامد ابراهیم پور

نوشته شده توسط . در ساعت 0:56 | لینک  | 

تو
رنگ می‌دهی
به لباسی که می‌پوشی
بو می‌دهی
به عطری که می‌زنی
معنا می‌دهی
به کلمه‌های بی‌ربطی
که شعرهای من می‌شوند!

مهناز محمودیان

نوشته شده توسط . در ساعت 22:18 | لینک  | 

با تمام زنان می‌خوابی
اما فقط یک زن،
خواب را از چشمانت می‌گیرد...

به تمام زنان زنگ می‌زنی
اما فقط صدای یک زن
در گوش‌ات زنگ می‌خورد

به تمام زنان دوستت دارم می‌گویی
اما فقط برای یک زن
لب‌هایت می‌لَرزد

با تمام زنان سیگار می‌کشی
اما فقط یک زن
در جعبه‌ی سیگارت صدایت می‌کند

برای تمام زنان شعر می‌گویی
اما فقط یک زن
در شعرهایت راه می‌رَود

فقط یک زن
زنی که تو را هرگز نمی‌شناسد...!

صدف درخشان

نوشته شده توسط . در ساعت 23:22 | لینک  | 

تو رفته ای
و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه,
مهمترین بحران خاورمیانه ست
و این احمقها هنوز سر نفت میجنگند ...

پوریا عالمی

نوشته شده توسط . در ساعت 3:44 | لینک  | 

اگر تو بخواهی

مورچه ای را از خانه اش دور میکنم

وگرسنگی را به دنیا بر میگردانم

دستم را تا آرنج در دهانم فرو میبرم

و خودم را

چون پیراهنی پشت رو میکنم.

اگر تو بخواهی

نامت را بید میگذارم

و در سایه ات

روشن و خاموش میشوم..

|غلامرضا بروسان|

نوشته شده توسط . در ساعت 11:27 | لینک  | 

اگر موهایت نبود،
باد را
چگونه نقاشی می‌کردم؟!

احسان پرسا

نوشته شده توسط . در ساعت 3:41 | لینک  | 

در من نویدِ جنگِ غم انگیزِ دیگریست
در چشم هام جراتِ چنگیز دیگریست

جنگِ میان ما دو نفر کشته می دهد
وقتی که دستهات گلاویز دیگریست

فهمیده ام که داغِ جنوب از وجود توست
اهواز بی حضورِ تو، تبریزِ دیگریست

با نخل¬های شهر شما شرط بسته ام
پشت خزان طی شده پاییز دیگریست

در دادگاه...کافه...تفاوت نمی کند
وقتی خدای قصّه سرِ میزِ دیگریست



دارم به جنگِ یک نفره فکر می کنم ...
                            امید صباغ نو

نوشته شده توسط . در ساعت 6:8 | لینک  | 

هر لحظه پا به پای خودت گریه میکنی
با بغض بی‌صدای خودت گریه میکنی

دائم شبیه شمع فقط آب میشوی..
در سوگ ِ ماجرای خودت گریه میکنی

در سیل اشک‌های غم‌ات غرق میشوی
تا مرز ناکجای خودت گریه میکنی

گاهی به داستان غم‌انگیز عشق‌تان
گاهی فقط برای خودت گریه میکنی

در اوج دلشکستگی ات آه میکشی
از لحن "ربنای" خودت گریه میکنی

"تنها" میان هجمه ی غم‌های هرشب‌ات
با درد بی دوای خودت گریه میکنی

هرشب در انزوای خودت ناله میزنی
هرشب در انزوای خودت گریه میکنی...
                           حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 18:47 | لینک  | 

ته چاه زندگی می‌کنم
یک چاه خشک
آن بالایی‌ها
یا خبر ندارند یا خودشان را می‌زنند به آن راه
سطل را
دست و دلبازانه پرت می‌کنند پایین
دنگ میخورد به طاق سر من
شاید هم انتظار دارند
در این تاریکی
بیشتر فرو بروم
تا به آب برسند..

سارا محمدی اردهالی
نوشته شده توسط . در ساعت 17:47 | لینک  |