از عشق سخن گفتن و از عشق شنیدن

 

بلاگفا.. این لاشی تمام عیار!

نوشته شده توسط . در ساعت 19:26 | لینک  | 

با خنده کاشتی به دل خلق٬ "کاش ها"
با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها 

هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش
آن بخش شهر پر شده از اغتشاشها 

گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!
معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها 

ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟
دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟! 

از بس به ماه چشم تو پر میکشم٬ شبی
آخر پلنگ می شوم از این تلاشها!

حسین زحمتکش

نوشته شده توسط . در ساعت 5:32 | لینک  | 

نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم

سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم

بین جان من و پیراهن من فرقی نیست

هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم

بـرق چـشمـان تــو از دور مـرا می گـیـرد

مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم

بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا

مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم

روح ِ برخاسته از من ...! ته ِ این کوچه بایست

بیش از ایـــن دور شوی از بـدنـــم می میرم...

کاظم بهمنی
نوشته شده توسط . در ساعت 22:4 | لینک  | 

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر

بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

 

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد

که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

 

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق

که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

 

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن

به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

 

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر

 

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر

 

همان سری که "یحب الجمال" محوش بود

جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

 

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک، همه بودن سروران را سر

 

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان

حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

 

سپس به معرکه عابس، " أجنّنی"گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

 

بنازم " أم وهب" را، به پاره تن گفت

برو به معرکه با سر ولی میا با سر

 

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

 

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید

به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

 

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر

 

همان که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود، پا تا سر

 

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

 

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد

میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

 

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ي اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

 

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

 

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

 

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

 

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

 

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟

به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر


 دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر

سید حمید رضا برقعی

نوشته شده توسط . در ساعت 11:53 | لینک  | 

بدون ماه قدم می زنم سحر ها را

گرفته اند از این آسمان قمرها را

چقدر خاک سرش ریخته است معلوم است

رسانده است به خانم کسی خبرها را

نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده

گرفته اند از این پیر زن پسر ها را

چه مشکل است که از چهار تا پسرهایش

بیاورند برایش فقط سپرها را

نشسته است سر راه، روضه می خواند

که در بیاورد ناله های رهگذرها را

ندیده است اگر چه، ولی خبر دارد

سر عمود عوض کرده شکل سرها را

کنار آب دو تا دست بر روی یک دست

رسانده است به ما خانم این خبرها را

نوشته شده توسط . در ساعت 18:17 | لینک  | 

به شیوه ی غزل اما سپید می آید
صدای جوشش شعری جدید می آید

چه آتشی غم عشق تو زیرسر دارد
که باغ شعرٍ تر از آن پدید می آید

دوباره سبز شده خاک سرزمین دلم
مگر زخطّه ی چشمت شهید می آید؟

نفس نفس به امید تو عمر می گذرد
امید می رود آری ، امید می آید

برای درددل تو مفید نیست کسی
وگرنه نامه برای مفید می آید

مردّدم که تو با عید می رسی از راه
و یا به یُمن قدوم تو عید می آید

کلیدداری کعبه نشانه ی حق نیست
کسی است حق که در آن بی کلید می آید

و حاجیان همه یک روز صبح می گویند:

چقدر بر تن کعبه سفید می آید.....

حسن بیاتانی

نوشته شده توسط . در ساعت 18:38 | لینک  | 

بیت بیت غزلم شوق پریدن دارد..........................وه که دیدار غزل درد کشیدن دارد

چشم نرگس شده ات باده پرستم کرده................سعی بین حرم و میکده دیدن دارد

توبه کردم که قلم دست نگیرم اما.......................هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد

وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر................شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد

صحبت از قیمت این قمزه و آن ناز مکن...............ناز عاشق کشت ای دوست خریدن دارد

عجب این نیست که آهوی دلم صید تو شد.........طعم شهد لب صیاد چشیدن دارد

آن زمانی که آب و گلت را بسرشت ...............زیر لب گفت که این روح دمیدن دارد

قصه ی دست و ترنج است تماشاگه عشق.......شکر وصل رخ تو **** دریدن دارد

دیدن روی تو راه دگری می خواهد..................شرح دیدار تو از شعر بریدن دارد

تنها

نوشته شده توسط . در ساعت 18:36 | لینک  | 

سلام به همه ی دوستان

از اونجایی که دوست خوبمون آقای سعدی کمتر وقت میکنه مطالب  وبلاگ رو به روز کنه من با اجازه ی ایشون افتخار به روز کردن مطالب رو به طور موقت برعهده دارم.فقط از دوستان خواهش میکنم شعرهای جدیدشون برام بفرستند تا بعد از یه نگاه کوتاه شعرهای دوستان رو داخل وبلاگ بذارم....

تنها

نوشته شده توسط . در ساعت 18:22 | لینک  | 

برای نشستن

کورترین نقطه کلاس را انتخاب کن

می‌ترسم

سیاهی چشمانت

این استاد سالخورده‌ فکستنی را هم

"سیه روز" کند..

حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 22:27 | لینک  | 

از تو سکوت مانده و از من،صدای تو
چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی ام کند از سال ها سکوت
حسّی که باز پُر کنَدَم از هوای تو

این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه می روم و پا به پای تو...

در خواب...حرف می زنم و گریه می کنم
بیدار می کنند مرا دستهای تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم
حس می کنم و کنارَمی و آه...جای تو....

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر

بگذار در سکوت بمیرم برای تو...!

                      اصغر معاذی

نوشته شده توسط . در ساعت 17:28 | لینک  | 

 مورچه‌ها طعم مرا دوست دارند
دیروز دهانم را خوردند
آن را دور انداخته بودم!

طعم لب‌های تورا می‌داد..

حامد ابراهیم پور

نوشته شده توسط . در ساعت 0:56 | لینک  | 

تو
رنگ می‌دهی
به لباسی که می‌پوشی
بو می‌دهی
به عطری که می‌زنی
معنا می‌دهی
به کلمه‌های بی‌ربطی
که شعرهای من می‌شوند!

مهناز محمودیان

نوشته شده توسط . در ساعت 22:18 | لینک  | 

با تمام زنان می‌خوابی
اما فقط یک زن،
خواب را از چشمانت می‌گیرد...

به تمام زنان زنگ می‌زنی
اما فقط صدای یک زن
در گوش‌ات زنگ می‌خورد

به تمام زنان دوستت دارم می‌گویی
اما فقط برای یک زن
لب‌هایت می‌لَرزد

با تمام زنان سیگار می‌کشی
اما فقط یک زن
در جعبه‌ی سیگارت صدایت می‌کند

برای تمام زنان شعر می‌گویی
اما فقط یک زن
در شعرهایت راه می‌رَود

فقط یک زن
زنی که تو را هرگز نمی‌شناسد...!

صدف درخشان

نوشته شده توسط . در ساعت 23:22 | لینک  | 

تو رفته ای
و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه,
مهمترین بحران خاورمیانه ست
و این احمقها هنوز سر نفت میجنگند ...

پوریا عالمی

نوشته شده توسط . در ساعت 3:44 | لینک  | 

اگر تو بخواهی

مورچه ای را از خانه اش دور میکنم

وگرسنگی را به دنیا بر میگردانم

دستم را تا آرنج در دهانم فرو میبرم

و خودم را

چون پیراهنی پشت رو میکنم.

اگر تو بخواهی

نامت را بید میگذارم

و در سایه ات

روشن و خاموش میشوم..

|غلامرضا بروسان|

نوشته شده توسط . در ساعت 11:27 | لینک  | 

اگر موهایت نبود،
باد را
چگونه نقاشی می‌کردم؟!

احسان پرسا

نوشته شده توسط . در ساعت 3:41 | لینک  | 

در من نویدِ جنگِ غم انگیزِ دیگریست
در چشم هام جراتِ چنگیز دیگریست

جنگِ میان ما دو نفر کشته می دهد
وقتی که دستهات گلاویز دیگریست

فهمیده ام که داغِ جنوب از وجود توست
اهواز بی حضورِ تو، تبریزِ دیگریست

با نخل¬های شهر شما شرط بسته ام
پشت خزان طی شده پاییز دیگریست

در دادگاه...کافه...تفاوت نمی کند
وقتی خدای قصّه سرِ میزِ دیگریست



دارم به جنگِ یک نفره فکر می کنم ...
                            امید صباغ نو

نوشته شده توسط . در ساعت 6:8 | لینک  | 

هر لحظه پا به پای خودت گریه میکنی
با بغض بی‌صدای خودت گریه میکنی

دائم شبیه شمع فقط آب میشوی..
در سوگ ِ ماجرای خودت گریه میکنی

در سیل اشک‌های غم‌ات غرق میشوی
تا مرز ناکجای خودت گریه میکنی

گاهی به داستان غم‌انگیز عشق‌تان
گاهی فقط برای خودت گریه میکنی

در اوج دلشکستگی ات آه میکشی
از لحن "ربنای" خودت گریه میکنی

"تنها" میان هجمه ی غم‌های هرشب‌ات
با درد بی دوای خودت گریه میکنی

هرشب در انزوای خودت ناله میزنی
هرشب در انزوای خودت گریه میکنی...
                           حسین سعدی

نوشته شده توسط . در ساعت 18:47 | لینک  | 

ته چاه زندگی می‌کنم
یک چاه خشک
آن بالایی‌ها
یا خبر ندارند یا خودشان را می‌زنند به آن راه
سطل را
دست و دلبازانه پرت می‌کنند پایین
دنگ میخورد به طاق سر من
شاید هم انتظار دارند
در این تاریکی
بیشتر فرو بروم
تا به آب برسند..

سارا محمدی اردهالی
نوشته شده توسط . در ساعت 17:47 | لینک  | 


انکحتُ… عشق را و تمام بهار را
زوّجتُ… سیب را و درخت انار را
متّعتُ… خوشه‌ خوشه رطب‌های تازه را
گیلاس‌های آتشی آب‌دار را

هذا موکّلی غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را
یک جلد آیه ‌آیه ­ی قرآن! تو سوره‌ای
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را

یک آئینه. به گردن من هست دست توست،
دستی که پاک می‌کند از آن غبار را
یک جفت شمعدان؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده شب‌های تار را

مهریّه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را
ده شرطِ ضمنِ… ده؟! نه! بگویید صد! هزار!
با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را

سیامک بهرام پور

نوشته شده توسط . در ساعت 16:28 | لینک  | 


فردا
راننده اگر
محو زیبایی زنی شود
              کنار خیابان

و ماشین
محو کشتن مردی کم حوصله
راننده قاتل است یا زن زیبا؟

آی انسان‌های آی مثبت
همه چیزم را بین خودتان تقسیم کنید
حتی حوصله ناقصم را
حتی ناسزاهای آهسته‌ام را..
                مجید سعدآبادی

نوشته شده توسط . در ساعت 15:38 | لینک  | 

از شادی و غمی است که در هم گذاشته
نام تو را اگر گل مریم گذاشته

«سنگ تمام» هستی و در آفریدنت
تنها خدا برای دلت «کم گذاشته»

زخمی بزن عمیق و ببین کینه ی مرا
با او که روی لطف تو مرهم گذاشته

با آن نگاه گرم نگاهم که می کنی
انگار چای تازه کسی دم گذاشته

چشمان تو به سبزی چشمم دویده و
پایان قصه را خوش و خرم گذاشته

 محمد رفیعی

نوشته شده توسط . در ساعت 18:33 | لینک  | 


دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!
بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را

داری کنار شوهرت از بغض می میری
شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

هر بوسه ات یک قسمت از کابوس هایم شد
از ابتدا معلوم بودم انتهایم را

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!
شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را

هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو
مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم
حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها
«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم
«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را
می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی
«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی

«بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود
خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام
از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام
خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار
سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم
با دست لرزانت برایش شام می پختم

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی
خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور
هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ
از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

بالا بیاور آسمان را از خدا، از من
مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

دست مرا از دورهای دووور می گیری
داری تلو... داری تلو... از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار
با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری
داری تنت را داخل حمّام می شوری!

با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت
کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد
بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد

جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی
از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات
جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی
و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

حس کن مرا که دست برده داخل گیست
حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت
حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»
                             مهدی موسوی
نوشته شده توسط . در ساعت 16:29 | لینک  | 


آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد
با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد

با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت
قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

افسانه ی خوشبختی ات گمنام خواهد ماند
گمنامیِ بدبختی ام افسانه خواهد شد

پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری_
کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد

هرشب که می پیچد به اندام تو همخوابت
از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد

                            مهدی فرجی

نوشته شده توسط . در ساعت 15:49 | لینک  | 

هر صبح پنجره
هر صبح آفتاب
عطر تو باز در کلماتم چه می‌کند؟
.
حرف‌هایت
اهتزاز نسیم است
در شب شرجی من.
.
در نفس‌هایم
بی‌قراری می‌کند پروانه و باران
من هنوز از طعم لب‌های تو مبهوتم.
.
و علی‌رغم این جلوه‌های مکرر
عشق ای عشق!
در رگم مثل باران
تازگی کن.
سید علی میرافضلی

نوشته شده توسط . در ساعت 16:29 | لینک  | 


باد
تنهاست
و هر چه را بيشتر مي خواهد
بيشتر
از خود دور مي كند..
مهدی اشرفی

نوشته شده توسط . در ساعت 16:35 | لینک  | 


غم مخور معشوق اگر امروزوفردا می کند
شیر دوراندیش با آهو مدارا می کند

زهردوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می کند
 
جزنوازش شیوه ای دیگر نمی‌داند نسیم
دکمه ی پیراهنش را غنچه خود وا می کند

روی زرد و لرزشت را از که پنهان می کنی
نقطه ضعف برگها را باد پیدا می کند

دلبرت هرقدر زیباتر،غمت هم بیشتر
پشت عاشق را همین آزارها تا می‌کند

از دل همچون زغالم سرمه می سازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما می کند

نه تبسم،نه اشاره ،نه سوالی،هیچ چیز
عاشقی چون من فقط اورا تماشا می کند
                              کاظم بهمنی

نوشته شده توسط . در ساعت 17:22 | لینک  | 


بی روسری بیا که دقیقا ببینمت
اما به گونه ای که فقط من ببینمت

با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت
حتی اگر که در صف دشمن ببینمت

نزدیک تر شدی به من ازمن به من که من
حس کردنی تر از رگ گردن ببینمت

مثل لزوم نور برای درخت ها
هر صبح لازم است که حتما ببینمت

حس می کنم دو دل شده ای لحظه ای مباد
درشک بین ماندن و رفتن ببینمت

                    مسلم محبی

نوشته شده توسط . در ساعت 18:34 | لینک  | 


بی آن‌که بوی تو مستم کند

 تا ده می‌شمارم

 انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می‌خورند

و ترانه‌ای متولد می‌شود

 که زاده‌ی دست‌های توست-

 شاعرم!

 به از تو سرودن معتادم...
              شمس لنگرودی

نوشته شده توسط . در ساعت 19:38 | لینک  | 


تیزی گوشه‌های ابرویت
پیچ و تاب قشنگ گیسویت
آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت
                             آخرش کار می‌دهد دستم

ناز لبخندهای شیرینت
طرح آن دامن پر از چینت
«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت
                              آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست
صبح در روشنای غبغب توست
ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست
                             آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو
تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو
                             آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری
اخم و لبخند درهمی داری
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری
                             آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون
به زمین و زمان شدم مدیون
کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!... نگفتمت خاتون!
                             آخرش کار می‌دهی دستم

قاسم صرافان

نوشته شده توسط . در ساعت 17:38 | لینک  |